خیلی عجله داشت ، که تاکسی در مقابلش توقف کرد ، سوار شد و گفت برویم ، در حال حرکت بودنند که در خیابانی مقابل تاکسی ناگهان ماشینی از جای پارکش بیرون پرید ، تاکسی ناگهان بروی ترمز کوبید ، ماشین ایستاد اما کمی سر خورد و در چند سانتی متری ماشینی که از پارک بیرون امده بود ، توقف کرد ، راننده ماشین پارک شده سرش را از پنجره ماشینش بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن ، انگار طلب کار بود ، و اما راننده تاکسی خیلی متین و آرام لبخندی به او زد و دستی برایش تکان داد.

مسافر تاکسی صحنه را دید ، تعجب کرده بود ، به راننده تاکسی گفت چیزی نمانده بود که ماشینت از بین برود و ما هم راهی بیمارستان شویم آن وقت شما به او لبخند می زنی ؟؟؟! این چه رفتاری بود ؟!!!

ولی راننده در آن روز قانون خیلی جالبی را به مرد آموخت : ” قانـون کامیـون حمـل زبالــه “

راننده توضیح داد بعضی از افراد ، کامیون حمل زباله هستند ، آنها سرشار از آشغال ،کینه ، نفرت ، خشم و ناامیدی هستند ، آنها وقتی اعماق وجودشان پر از آشغال می شود بدنبال جایی می گردند تا آن ها را خالی کنند ، که بعضی اوقات روی سر و من تو خالی می شود ، به خودتان نگیرید ، لبخدی بزنید و برایشان آرزوی خیر کنید و بروید ، آشغال های آن ها را نگیرید و روی سر افراد دیگری در منزل ، محیط کار و یا خیابان پخش کنید ، بگذارید به حال خودشان باشند .